مرثیه ای برای یک رویا

فرهنگ رانندگی

دسته : (عمومی) توسط فرزاد در ۲۵-۰۷-۱۳۹۳

مردم فکر می کنند که ما فرهنگ رانندگی نداریم. الکی فکر می کنند. کلا فرهنگ در معنای عامیانه یعنی راه و روش درست استفاده از چیزی. حالا فرض کنید که یک پل عابر پیاده دارید. شما هم یک موتور سوار هستید. خوب فرهنگ یعنی همین که از این پل به نحو احسن استفاده کنید. مثل این آدم با فرهنگ که من از ذوق زدگی ازش عکس گرفتم. ایوالله.




تور یکروزه

دسته : (عمومی) توسط فرزاد در ۰۹-۰۷-۱۳۹۳

بعضی وقتها خود آدم کارهایی میکنه که از خودش تعجب می‌کنه. ماجرا از اینجا شروع میشه که به من گفتند بیا بریم تور یکروزه “باداب سورت”. به مبلغ ۳۶ هزار تومان. خوب همینجا آدم باید بفهمه که تور یکروزه ۳۶ هزار تومان یعنی چی؟ خلاصه من پس از اینکه گفتم نمی‌یام و همه ناراحت شدند دوباره تصمیم گرفتم که بیام. ساعت ۱۱ شب رفتیم سر قرار. جالبه که کلی آدم عین ما اومده بودند. سوار اتوبوس شدیم. وقتی اتوبوس روشن شد فهمیدم که تور ۳۶ هزار تومانی یعنی چی. صدای وحشتناکی از کولر اتوبوس می‌آمد. خیلی وحشتناک. به مسئول تور گفتیم. گفت مشکلی نداره. اینا همه خاطره میشه. گفتیم باشه. خلاصه ساعت ۱۲ شب اتوبوس راه افتاد. تقریبا رسیدیم میدان ولیعصر. چندتا از مسافرها خیلی از صدا ناراحت شدند. اتوبوس رو نگه داشتند. ولی فایده نداشت. رفتیم تا غریب کش. یکی از مسافرها رفت آب برداره بخوره. تا دکمه آب رو زد یک دود غلیظی اومد توی اتوبوس. همه فکر کردیم آتیش گرفته. داد و بیداد و … همه رفتیم بیرون. خلاصه گفتند درستش کردیم. سوار شدیم. مسئول تور خیلی خوشحال شد. گفتیم چرا خوشحالی. گفت به دو دلیل. یکی اینکه اینا همش خاطره میشه. دوم اینکه خوب شد اسکانیا نگرفتم. چون اگه اسکانیا بود آتیش می‌گرفت!!!!! خلاصه سرتونو درد نیارم. جالب بود که نفر بعدی که رفت آب برداره دیدم یه آب زردرنگیه. به مسئول گفتم این چیه؟ گفت به جای آب براتوی شربت پرتقال گذاشتیم. هر چی نگاه کردیم نفهمیدیم چرا به این میگه شربت پرتقال. احتمالا داشته تلقین میکرده. ساعت ۱/۵ نصفه شب رسیدیم به عوارضی قزوین. یعنی مسافت تقریبا ۳ کیلومتر ۱/۵ ساعت وقت گرفت. وقتی از عوارضی رد شدیم گفتم خدایا شکر که داریم از قزوین رد میشیم. در این موقع من GPS را درآوردم و سعی کردم که این جایی که داریم می‌ریم را روی نقشه پیدا کنم.واااااای. این جایی که داشتیم می‌رفتیم نزدیک ساری بود. وقتی حساب کردم دیدم با سرعتی که داریم میریم تقریبا ۱۱ روز و ۷ ساعت و ۲۰ دقیقه طول میکشه که برسیم. خوب قاعدتا نگران شدم. گفتم برم به مسئول تور بگم. ما ته اتوبوس بودیم و اون سر اتوبوس. راه افتادم برم دیدم که یه چیز نرمی زیر پامه. نگاه کردم دیدم که یه نفر کف اتوبوس خوابیده. حالا خوبه کف اتوبوس تف نکرده بودیم. اونجا فهمیدم ادب چیز خوبیه. خلاصه. با کلی مشقت رسیدم سر اتوبوس. تلفن مسئول رو گرفتم. باهاش صحبت کردم. گفت ۶ صبح می‌رسیم اونجا. تا ساعت ۴ اونجائیم. ۴ بعدازظهر هم راه می‌افتیم و ۱۲ قزوینیم. باشه. خلاصه رفتیم و رفتیم. یه تقریبا ۱ ساعتی گذشت که دیدیم از ته اتوبوس صدای خنده و جیغ میاد. ۲ تا دختر جوون و دو تا پسر جوون ته اتوبوس داد و بیدادی گذاشته بودند. به مسئول زنگ زدیم گفتیم که به اینا بگید آرومتر. گفت یکی از این دخترا، دختر صاحب شرکته. شما گوشاتونو بگیرید. خلاصه با جیغ و داد اینا تا صبح سر کردیم. چه شبی بود. چه شبی بود. چه شبی شد. چه شبی بود… امشب چه شبی‌ست شب مراد است امشب. برای ما که نبود. ولی برای اونا بود. بگذریم. رفتیم و رفتیم تا ساعت ۱۰/۵ صبح رسیدیم پای یک کوهی. گفتند باید از اینجا بالا بریم یا مینی‌بوس بگیریم. ما که با مینی‌بوس رفتیم. وقتی رسیدیم بالا همه با هم به این نتیجه رسیدیم که عکسهای اینترنتی واقعی نبوده و کلیاتی با فتوشاپ کار شده بودند. خیلی خورد تو ذوقمون. جای بدی نبود ولی این همه راه. خلاصه قرار گذاشتند به جای ۴ ساعت ۲/۵ برگردیم. ولی الله وکیلی همه ساعت ۲ دم اتوبوس بودند. احتمالا همه عین ما فهمیده بودند که باید زود برگشت. سوار بر رخش شدیم و رفتیم و رفتیم. یکدفعه اتوبوس گفت ترپ ترپ … وایستاد. نیم ساعتی وایساده بود. سر یه پیچ که ماشینها با سرعت میامدند. خلاصه. رفتیم پائین گفتم چی شده. گفتند چیز مهمی نیست. موتور سوخته. هااااا. خلاصه کلی کار کردند راه افتادیم. دوباره وایساد. کشان کشان رسیدیم کاشان. گفتیم ماشینو عوض کنید. زنگ زدیم اتوبوس. گفتند شما باید بیایید تا ترمینال. اومدیم بریم. پلیس جلومونو گرفت. نذاشت بریم. خلاصه با کلی التماس ماشین اومد. همه رفتیم تو ماشین جدید. واااای. ماشین جدید ۲ تا صندلی کمتر جا داشت. من رفتم بوفه پشت همون ۲ تا دخترها و پسرها. راه افتادیم رسیدیم تهران. راننده گفت همه پیاده شید. گفتیم چرا. گفت من تا تهران بیشتر نمی‌رم. تا قزوین یه ماشین دیگه. خلاصه دوباره ماشین عوض کردیم. همه داغون. همه خسته. به بزن و برقصی شد که کمی جای تشکر داره که خستگی از تنمون درآورد. رسیدیم قزوین. ۳/۵ صبح. باورمون نمیشد که رسیدیم. ولی راست می‌کفت کلی خاطره شد. فرداش sms اومد که ۳۰۰ هزارتومان بدید ۲ روزه بریم ترکیه. جاش بود که ….

تولد

دسته : (عمومی) توسط فرزاد در ۱۹-۰۳-۱۳۹۳

خردادماه تولد من بود. پانزدهم. دخترم برای یک کادو گرفته بود. بعد از کلی باز کردن دیدم توش فقط یه نامه است. اینم عکس نامه:

سوتی‌ها

دسته : (عمومی) توسط فرزاد در ۱۴-۰۳-۱۳۹۳

خیلی عجیبه. احتمالا از بس که فکرم درگیره. ماجراهای زیر جالبه:
۱) سال ۱۳۹۳، خردادماه: ساعت ۱۱ شب بود. با خانومم رفتم بیرون که یک قرص بخرم. ماشینو پارک کردم. رفتم داروخانه. برگشتم. در ماشینو باز کردم. دیدم ای وای. چرا دست خانومم کلی طلا آویزونه (آخه خانم من اصلا طلا نداره و نمی‌اندازه). بیشتر خم شدم. دیدم ای وای. این خانمه کیه تو ماشین من. هاج و واج مونده بودم. خانمم تو ماشین نبود و یک خانم دیگه‌ای بود. همینطور که در ماشین باز بود و من بیرون وایساده بودم دیدم خانومم از ماشین پشتی داره با خنده منو نگاه می‌کنه. به ماشین نگاه کردم دیدم ای واااای. در ماشین یکی دیگه رو باز کردم. سرمو برگردوندم، دیدم شوهر خانومه داره میاد. اونم با تعجب منو نگاه کرد. بهش گفتم ببخشید اشتباه گرفتم!!!!!!!!
۲) سال ۱۳۹۳، فروردین‌ماه: رفتم دفتر کارم. موقع برگشت گفتم برام آژانس بگیرند. خودمم رفتم پائین وایسادم. موبایلم زنگ زد. همینطور که داشتم حرف می‌زدم دیدم هوا خوبه پیاده رفتم. رسیدم خونه. از دفتر زنگ زدند که ماشین اومده. کجائید. گفتم ای وااای. من خودم پیاده رفتم خانه. خانمم شنید. گفت مگه با ماشین برنگشتی؟ ای واای. ماشینو دم دفتر گذاشتم. آژانس گفتم. با اونم نیومدم.
۳) سال ۱۳۹۰، مهرماه: از دانشگاه آزاد می‌خواستم برگردم خونه. طبق معمول ماشین در بست گرفتم. اومدم خوته. فردا صبح خواستم برم دانشگاه. خانومم گفت ماشینو ببر. من امروز ماشین لازم ندارم. رفتم دم در. کلید ماشین رو زدم. ماشین نبود. واای. ماشین کجاست. زنگ در رو زدم. گفتم ماشین کجاست. خانومم گفت دیشب وقتی ماشینو آوردی کجا پارک کردی؟ تازه یادم افتاد ماشینو برده بودم دانشگاه و موقع برگشت با دربست برگشته بودم. خلاصه دربست گرفتم رفتم دانشگاه و با ماشین خودم برگشتم.
۴) سال ۱۳۸۵، مهرماه: در خونه رو زدم. در حیاط باز شد. من داشتم موبایل صحبت می‌کردم. خانومم در خونه رو باز کرده بود. من رفتم تو. خدای من. من چی می‌بینم. فرشها عوض شده بود. موکتها عوض شده بود. ای وای. برگشتم. دیدم یه طبقه زودتر رفته بودم. به جای واحد ۸ رفته بودم واحد ۶ و …

یه چیز عجیب

دسته : (عمومی) توسط فرزاد در ۲۵-۱۱-۱۳۹۲

آقا من یه مدتیه که ورقه‌ها رو تصحیح می‌کنم یه چیزی می‌بینم که خیلی عجیبه. قدیما وقتی ورقه‌ای را تصحیح می‌کردم با احتمال ۸۰% مشخص بود که شخصی که نوشته دختره یا پسر. دخترها تمیز و با کمی تغییر خط و کمی ریز و صاف می‌نویسند. پسرها بدخط و بزرگ بزرگ و جملات ناقص می‌نویسند. ولی ۲ سالی است که وقتی ورقه‌ها را تصحیح می‌کنم، خط بیشتر پسرها مثل دخترها شده. البته دخترها تفاوتی نکرده‌اند. یاد ابرو برداشتن پسرها افتادم. ای بابا.

تمام

دسته : (عمومی) توسط فرزاد در ۲۸-۰۹-۱۳۹۲

از دانشگاه آزاد جدا شدم. از تفرش هم استعفا دادم.
عچیب بود. من هر ۱ سال از جائی که بودم استعفا می‌دادم. ولی این دو دانشگاه ۶ سال طول کشید. ولی بالاخره تمام شد. فعلا بیکار بیکارم.
قصدم از نوشتن این جملات فقط معذرت خواهی بود. بدون ابنکه تعارف کنم. معذرت خواهی از تمام دانشجویان برای اینکه درسها را کمتر درس دادم. از دانشجویان ارشد برای اینکه به پروژه‌هاشون نرسیدم و از همکارانم که اذیبشون کردم. تمام سعی خودم رو کردم ولی می‌دونم که باز هم خیلی بد تموم شد. مثل تمام جاهای قبلی که اونقدر خرابکاری کردم که مجبور شدم برای فرار از اشتباهاتم استعفا بدم. خداحافظ

اعتماد

دسته : (عمومی) توسط فرزاد در ۲۳-۰۹-۱۳۹۲

متن زیر رو نه از این جهت که من به دانشجو اعتماد ندارم می‌نویسم. بلکه از این جهت که به دانشجو اعتماد ندارم می‌نویسم. یعنی هم اعتماد دارم و هم ندارم. ولی به اعتماد داشتنم اعتماد زیادی ندارم و صد البته به اعتماد نداشتنم هم اعتماد زیادی ندارم. البته به همه اینهائی که گفتم هم زیاد اعتماد ندارم. بگذریم.
۱) ترم اول بود تو دانشگاه تفرش. سال ۱۳۸۶ و اولین ترم من در دانشگاه. سؤالات میان‌ترم ریاضی‌مهندسی رو دادم یکی از دانشجویان کلاس. بهش گفتم برو بدون اینکه به اینها نگاه کنی ۵۰ تا کپی بگیر. خودتون می‌دونید بعدش چی شد. دانشجویان جمع شدند که سؤالات لو رفته و … انوقت متوجه شدم که در اعتماد به دانشجویان در مورد سؤالات امتحان دچار توهم شده‌ام.
۲) دومین اعتماد به دانشجو وقتی بود که یکی از امتحانات را دادم یکی از دانشجویان کلاس بالاتر تصحیح کند. مثلا برای اینکه صرفه‌جوئی بشه. باورتون نمیشه دو برابر وقت گذاشتم که اعتراض دانشجویان را جواب بدم. انوقت متوجه شده که در اعتماد به دانشجویان در مورد قدرت تصحیح اوراق دچار توهم شده‌ام.
۳) سومین اعتمادم به دانشجو وقتی بود که ورقه‌ها را خودم تصحیح کردم و به یکی از دانشجویانم دادم که نمرات را وارد لیست قرمز رنگ دانشجویان بکنه. دانشجو کنارم نشست و اینکار را کرد. نمره یک دانشجو را به جای ۱۷/۵ عدد ۱۱/۵ نوشت. اون دانشجو مشروط شد و … رفتم دانشکده گفتم من مقصر بودم. قبول نکردند. فقط اجازه دادند ترم بعد بالای ۱۴ واحد بگیره. انوقت متوجه شده که در اعتماد به دانشجویان در مورد ورود نمرات از یک لیست به لیست دیگر دچار توهم شده‌ام.
۴) چهارمین اعتمادم به دانشجو وقتی بود که پس‌فردا یک امتحانی داشتم. زنگ زدم به یک دانشجو گفتم تا سؤال چند امتحانه. گفت ۱۰۹ هست. منم تو سایت زدم ۱۰۹ سؤال در امتحان می‌آید. ولی امتحان تا سؤال ۱۲۰ بوده و من از سؤال ۱۰۹ تا ۱۲۰ یک سؤال در امتحان داده بودم. روز امتحان کلی حالم بد شد. انوقت متوجه شده که در اعتماد به دانشجویان در مورد اعلام درست سؤالات امتحانی دچار توهم شده‌ام.
۵) پنجمین اعتمادم به دانشجو وقتی بود که هر وقت از کلاس می‌آدم بیرون به یکی از دانشجویان می گفتم که در رو قفل کنید و کلیدش رو بدید اداره امور کلاسها. یک روز رفتم اداره امور کلاسها گفتند که پس از کلاس شما یک استاد دیگری کلاس داره و وقتی در کلاس رو با کلید باز کرده با یک سری صندلی نامرتب و کلی لیوان چای روی صندلیها مواجه شده. انوقت متوجه شده که در اعتماد به دانشجویان در مورد تشخیص بین زود تحویل دادن کلید و تشکیل کلاس به پارتی دچار توهم شده‌ام.
نتیجه‌گیری اخلاقی: اعتماد دادنی نیست، گرفتنی است.

خنده از ته دل

دسته : (عمومی) توسط فرزاد در ۱۷-۰۹-۱۳۹۲

بعضی وفتها از ته دل می‌خندی. این خنده‌هائی که بعد از شنیدن جک انجام می‌شه از ته دل نیست. خنده از ته دل به نظر من خنده‌ای هستش که توش شادی، غم، تهمت، طنز و … باشه. مثل این یکی. یکی از دانشجوهای یکی از درسها این عکس رو برام فرستاده. من واقعا از ته دل خندیدم. احساس کردم که از ته دل خندیدم. می‌دونید چرا خیلی خندیدم؟ یکی اینکه …. بگذریم. فقط تا حالا کسی اینقدر قشنگ چند تا متلک رو با هم به من نگفته بود. کاش همه می‌تونستن تو فحش دادن اینقدر حرفهای قشنگ بزنن.

واقعا زیبا بود

دسته : (عمومی) توسط فرزاد در ۱۳-۰۹-۱۳۹۲

هرگز با احمق ها بحث نکنید. آنها اول شما را تا سطح خودشان پایین می کشند،. بعد با تجربه ی یک عمر زندگی در آن سطح، شما را شکست می دهند.
مارک توآین

بزرگترین خیانت

دسته : (عمومی) توسط فرزاد در ۱۲-۰۶-۱۳۹۲

برزگترین خیانت را کسانی در حق من کردند که یا اشتباهاتم را اصلا به من نگفتند و یا طوری به من گفتند که من نسبت به اشتباهاتم حساس شدم. دسته اول دانشجوهایم بودند و دسته دوم دشمنانم. کاش دوستانم در موقع گفتن خوبیها دشمنانم بودند و در موقع گفتن بدیها دوستانم بودند.