سر کلاس از دانشچوها پرسیدم که به نظر شما رمز پیشرفت در کشور ما چیه؟ هر کی یه چیزی گفت. من شروع کردم که رمز اینه که باید همه چیز رو صادقانه و بدون کلک به همه بگی. صادق باش تا رشد کنی. همه حندیدند. عجب کالای ارزونی شده این مروارید صداقت.
اینم تأثیر زحمتهای بیکران من در تدریس
دسته : (استادي) توسط فرزاد در ۰۲-۰۹-۱۳۸۸
سؤال داده بودم چرا دستگاههای اندازهگیری گران هستند؟ یه نفر جواب داده یود که “چون گمرک ۵۰۰% میخوره و سازندگان داخلی هم نمیتوانند دستگاهی که دارای ایراد باشد را تولید کنند”. خستگیم درآمد که درس را اینقدر زیبا فهمیدهاند.
فارسی را پاس بداریم
دسته : (استادي) توسط فرزاد در ۱۸-۰۷-۱۳۸۸
خوب. کمی باید ببخشید. من یه دورانی ریاضی دوست داشتم و میخوندم. یه وقتی یه نفری به من یه چیزی در مورد فارسی در ریاضی گفته بود که من میگم. اینم گفتههای ایشون:
معادل دایره در فارسی: گردک
معادل بردار در فارسی: سیخک
معادل مماس کردن در فارسی: مالاندن
معادل عبود دادن در فارسی: تپاندن
مثلا جمله “برداری را بر دایرهای مماس کردیم” به صورت “سیخکی را بر گردکی میمالانیم” است یا مثلا معادل فارسی “خطی را بر دایرهای قطع میدهیم بصورت “سیخکی را بر گردکی میتپانیم”.
والله خودومم روم نمیشه سر کلاس اینجوری درس بدهم. احتمالا این دوست ما منو دست انداخته. الله اعلم.
امان از این نسل جدیدیها
دسته : (استادي) توسط فرزاد در ۱۷-۰۷-۱۳۸۸
رفته بودم سر کلاس. بچهها چنان با اشتیاق سر کلاس درس گوش میکردند که آدم لذب میبرد. یک عکس گرفتم از یکیشون که داشت با موبایل یک معامله بزرگو جوش میداد. روش عکس با قرمز کشیدم. باحاله. سر کلاس بعدی یه نفر بود که خوب داشت درسو گوش میداد. ولی اینقدر راحت نشسته بود که حال کردم. سریع یه عکس ازش گرفتم. اونم دورشو با قرمز کشیدم.


امروز برای اولین روز در ترم جدید رفتم سر کلاس. افتضاح بود. باز هم تکرار مکررات. اصولا کلاس برای من جائی است که من میخندم. بروبچهها میگن من ۰/۵ ساعت دیر میام. ۰/۵ ساعت هم زود میرم. ۰/۵ ساعت هم میخندم. می مونه ۱۵ دقیقه که اونم درست و حسابی درس نمیدم. کاش میدانستند. خستم. خیلی.
مطلبی خوندم در سایت یکی از بچهها. در مورد A4 که در ترمهای اول به دانشجویان میگفتم که سر امتحان بیارید. خیلیها مایلند که بدانند چرا دیگه اینکارو نمیکنم. منم قصد دارم در این پست دلیلشو بگم. اینم دلیلش: ….
و اما کمبود امکانات
دسته : (استادي) توسط فرزاد در ۳۱-۰۵-۱۳۸۸
کلا میگم که امکانات چیز خوبیه. ولی اگه نباشه هم نباید آدم از فعالیت وایسه. خلاصه رفتیم مدرسه. ببخشید دانشگاه تفرش. بعدش دیدیم دراش بسته شده. گفتم چرا. گفتند تابستونه. جالبه که تحقیقات در این مملکت مهم است. اونقدر مهم است که تابستونا تعطیله. خلاصه مجبور شدیم یک زیلو بندازیم زیرمونو … ولی یه چیز جالب. بازدهی اینکار از کلاسهای در پیت دانشگاه خیلی بالاتر بود. کلیاتی حال کردیم. عین مکتبخونههای قدیم بود. با این فرق که هر کدوم از بروبچهها (بجز من) یک لپتاپ داشت. اینم عکساش



حرف دل دانشجویان
دسته : (استادي) توسط فرزاد در ۲۳-۰۵-۱۳۸۸
ماجرا از اینجا شروع میشه که من یک دانشجوی ارشد دارم که دختر است. ایشان هم مثل خیلیها از اینکه من قول میدهم و سر قرار تلفن را جواب نمیدهم از دستم همیشه ناراحت است. آخه من وقتی حسشو ندارم جواب تلفن نمیدهم. خلاصه یک روز که قرار بود روی پروژه ایشان کار کنیم. به ایشان گفتم که ساعت ۳ به من زنگ بزنید و ساعت ۴ بیائید دانشگاه امیرکبیر. از قضا ساعت ۳ من در جلسه بودم. ضمنا اینرا هم بگویم که ایشان تازه نامزد کردهاند. من موبایل در جیبم بود که ساعت ۳ فهمیدم که ۱۰ بار ویبره شد و من اصلا نگاه نکردم کی بود. بعد یک اساماس آمد و بعد ۱۰ تا اساماس که من هیچ کدومو نگاه نکردم. ساعت ۴ از جلسه اومدم بیرون. دیدم ۱۰ تا میسکال از این خانم هستش. شروع کردن اساماس ها رو خوندن. البته از آخر خوندم. آخرین اساماس که دهمین اساماس بود این بود: “جناب آقای دکتر اشتباه کردم، ببخشید. من حواسم نبود”. من تعجب کردم. اساماس نهم را خوندم دیدم نوشته شده “جناب آقای دکتر. بخدا ببخشید. کمعقلی کردم و. …” منو میگی پاک قاط زده بودم. چی شده بود. خلاصه تا اساماس دوم همین چیزا بود که بدتر از این چیزا. و اما اساماس اول. رسیدم به اساماس اول. متن این اساماس این بود: “سلام عزیزم. چندبار زنگ زدم رضوی جواب نداد. نمیدونم با این استاد دودر چطوری میتونم پروژم رو تموم کنم.”. تازه فهمیدم چی شده. اساماس رو به جای اینکه به نامزدشون بفرستن به من فرستاده بودند. من از خنده رودهبر شده بودم. بهش زنگ زدم. از صداش معلوم بود یک ساعتی گریه کرده. بهش گفتم ای بابا. ما دانشجویان خودمون پشت استادامون از این بدتر میگفتیمو و ….. اصلا مهم نیست. .ولی ازتون ممنون که که سوژه دادید موضوع خنده چند ماهی جور شد.
اینو میگن جواب
دسته : (استادي) توسط فرزاد در ۲۳-۰۵-۱۳۸۸
حال کنید. ۲ سؤال داده بودم توی امتحان ماشین دانشگاه آزاد تابستان. سؤال ۱: رلوکتانس چیست؟ سؤال ۲: کوانرژی چیست؟ زیباترین جواب رو یکی از پسرها داده بود. جواب اولی را داده بود که رلوکتانس چیز خوبیه. جواب سؤال دوم رو هم داده بود کوانرژی هم چیز خوبیه ولی از رلوکتانس بهتر نیست. اینو میگن احساس. اینکه وقتی جواب رو بلد نیست یک خنده رو بر روی لبان استادت بیاری. البته از این به بعد هر کی چرتوپرت بنویسه نمره کم میکنم. شوخی کردم.