مرثیه ای برای یک رویا » شعر

کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ

دسته : (ادبيات, شعر) توسط فرزاد در ۰۲-۰۶-۱۳۸۸

من برای هزارمین بار وقتی به این بیت می‌رسم احساس می‌کنم که وقتی سهراب این قسمت شعر و دنبالشو می‌گفته در این دنیا نبوده. انگار راز دنیا رو در اون لحظه بهش گفتند. ولی مثل همه آدمهای به کمال رسیده بهش گفتند که اجازه گفتن چیزی رو نداری. ولی اون نتونسته این احساس رو به آدمها نگه. پس شعری گفته و در آخر شعر زیباش زیباترین کلام عرفانی رو به زبان عامیانه گفته. کاش سر سوزن ذوقی داشتم و خرده هوشی و ایکاش اهل کاشان بودم و ….

خنده

دسته : (ادبيات, شعر) توسط فرزاد در ۱۶-۰۵-۱۳۸۸

من چروک لباتم. بخند تا نابود بشم
همه چیز را از من بگیر خنده‌ات را نه

شعرهای نگار

دسته : (ادبيات, دخترم, زندگي, شعر) توسط فرزاد در ۰۷-۰۳-۱۳۸۸

چالبه، مولانا و شهریار اصلا شعری که در اون کلمه نگار باشه ندارند.

حافظ:
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست…پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان…نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین…گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند…کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر…که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم…اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار…ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

ملک‌الشعرا بهار:
زمن نگارم عزیزم خبر ندارد
به حال زارم عزیزم خبر ندارد
خبر ندارم من از دل خود
دل من از من عزیزم خبر ندارد
دل من از من عزیزم خبر ندارد
کجا رود دل عزیز من آخ که دلبرش نیست
کجا رود دل عزیز من آخ که دلبرش نیست
کجا پرد مرغ عزیزم که پر ندارد
کجا پرد مرغ عزیزم که پر ندارد
امان از این عشق عزیز من آخ فغان از این عشق
امان از این عشق عزیز من آخ فغان از این عشق
که غیر خونِ جگر ندارد
که غیر خونِ جگر ندارد
همه سیاهی ، همه تباهی ، مگر شب ما سحر ندارد
بهار مضطر عزیز من ، آخ، منالُ دیگــــــر
که آه و زاری اثر ندارد ، جز انتظار و جز استقامت
وطن علاج دگـــر ندارد
زهر هر دو سر بر سرش بکوبد
کسی که تیغ دو سر ندارد

سعدی:
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست…پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان…نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین…گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند…کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر…که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم…اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار…ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

بشنو از نی

دسته : (ادبيات, شعر, عمومی) توسط فرزاد در ۲۷-۰۲-۱۳۸۸

مولانا:
بشنو از نی چون حکایت می کند…از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند…در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق…تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش…بازجوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم…جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من…از دورن من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست…لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست…لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد…هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد…جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید…پرده هاایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟…همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
نی حدیث راه پرخون می کند…قصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بی هوش نیست…مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد…روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو:”رو باک نیست…تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست”
هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد…هرکه بی روزیست روزش دیر شد
درنیابد حال پخته هیچ خام…پس سخن کوتاه باید_ والسلام

جواب:
نشنو از نی  نی حصیری بینواست… بشنو از دل  دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک  و خاکستر شود … دل بسوزد  خانهء   دلبر   شود

کیمیا

دسته : (ادبيات, شعر, عمومی) توسط فرزاد در ۲۵-۰۲-۱۳۸۸

شاه نعمت‌الله‌ولی:
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم…صد درد را به گوشه ی چشمی دواکنیم
در حبس صورتیم و چنین شاد و خرمیم…بنگر که در سراچه معنی چه ها کنیم
رندان لاابالی و مستان سرخوشیم…هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم؟
موج محیط گوهر دریای عزتیم…ما میل دل به آب و گل، آخر چرا کنیم؟
در دیده روی ساقی و در دست جام می…باری بگو که گوش به عاقل چرا کنیم
ما را نفس چو از دم عشق است لاجرم…بیگانه را به یک نفسی آشنا کنیم
از خود برآ و در صف اصحاب ما شتاب…تا سیدانه روی دلت با خدا کنیم
حافظ:
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند…آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی…باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد…هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست…آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که در من یزید عشق…اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود…تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار…صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب…بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم…ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور…اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان…خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود…شاهان کم التفات به حال گدا کنند

خال لب

دسته : (ادبيات, شعر, عمومی) توسط فرزاد در ۲۵-۰۲-۱۳۸۸

شعر امام:
من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم…چشم بیمــــار تــــو را دیــدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم…همچــــو منصــور خــــــریدار سرِ دار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم، شررى…کـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم
درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز…که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
جــــامــه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم…خــــرقــــه پیــــر خـــراباتى و هشیار شدم
واعـــظ شهــر کــه از پند خود آزارم داد…از دم رنــــد مــــى‏آلــــوده مــــَددکار شدم
بگـــذاریــــد کــــه از بتکــده یادى بکنم…مـــن کـــه با دستِ بت میکده، بیدار شدم
جواب خامنه‌ای:
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی …تو طبیب دل مایی ز چه بیمار شدی
تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان…دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر…ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی…وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست…امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی…دم عیسی مسیح از تو دیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم…ببریدی ز همه خلق و به خلق یار شدی

ترک شیرازی

دسته : (ادبيات, شعر, عمومی) توسط فرزاد در ۲۵-۰۲-۱۳۸۸

جالب بود:

حافظ می‌گوید:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صایب تبریزی می‌گوید:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را…به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد…نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار می‌گوید:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما…را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد…نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند…نه بر آن ترک شیرازی که شور افکنده دلها را

امیر نظام گروسی می‌گوید:
اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را … به خال هندویش بخشم تن و جان و سر و پا را
جوانمردی بدان باشد که ملک خویشتن بخشی …نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

ناشناس می‌گوید:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را…فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم…نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

دکتر انوشه می‌گوید:
اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را…به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند…نه بر آن دلبر شیرین که شور افکنده دنیا را

ناشناس می‌گوید:
آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را…به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم…زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را…چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا

ناشناس می‌گوید:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را…به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟…که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست…که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را

ناشناس می‌گوید:
چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا…را که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ…میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون…ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را

ناشناس می‌گوید:
هر آنکس چیز می بخشد ،به زعم خویش می بخشد…یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هبچ در دنیا و در عقبا…نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را

رند تبریزی می‌گوید:
اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را…بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری…کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را…و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد…هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا…در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا…بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را

محمد فضلعلی می‌گوید:
اگر یک مهرخ شهلا بدست آرد دل ما را…زیادت باشد او را گر ببخشم مال دنیا را
سر و دست و دل و پا را به راه دین می بخشند…نه بر گور و نه بر آدم گری بخشند این ها را

محمد فضلعلی می گوید:
مگر ملحد شدی شاعر که روح و معنیش بخشی…نباشد ارزش یک فرد زیبا روح و معنا را
امام عصری و حاضر! چنین بیهوده می گویی؟…که روح و معنیش بخشی یکی مه روی شهلا را ؟
وگر لایق بود اینها به خاک پای او بخشم…که نالایق بود دست و سر و هم روح و معنا را

محمد فضلعلی می‌گوید:
مگر یک مه رخ خاکی به معنا چیز میبخشد؟…وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را؟
به یک مه روی تهرانی مگر معناش میبخشند؟…به یاوه چرت می گویی! ندانی این معما را!
الا ای حاتم طائی ! زجیب غیب می بخشی؟…نباشد ارزش یک بچه میمون ! روح ومعنا را!

حسین فصیحی لنگرودی:
“اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را”…نبخشم بهر خالی یک وجب از خاک ایران را
ببخشیدآنچه میخواهید از سر تابه پا اما…نبخشیداز سر وادادگی ملک شهیدان را

سهراب

دسته : (ادبيات, شعر, عمومی) توسط فرزاد در ۲۵-۰۲-۱۳۸۸

شاید یکی از شعرایی که با خوندن شعراش مست می‌شم این باشه. خیلی جالبه. اینها همه آزادفکر بودند. ریشه‌های تفکری‌شون به ذن خیلی شبیه هستش.

کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ      کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم   ….

زیباست

می‌پکم

دسته : (ادبيات, شعر) توسط فرزاد در ۲۳-۰۲-۱۳۸۸

نمی‌دونم، انگار فقط وقتی شعر می‌خونم زنده هستم. آخه چه نیروئی توی این شعرها هست که می‌تونه قلب سختی مثل قلب منو داغون کنه. همه چیز رو نابود می‌کنه. به هم می‌ریزه. ویرون می‌کنه. زیر سؤال می‌برده. ارزشها رو نشون می‌ده. فحش می‌ده. داد می‌زنه “آهای، تو، داری چی می‌کنی؟ چقدر می‌خوای خودتو گول بزنی. تو مال این زندگی نیستی. برو دنبال دلت”. کاش هیچوقت شعر آفریده نمی‌شد. کاش دفترها همگی سفید بودند. کاش هر کس شعری می‌گفت قبل از تموم شدن مصرع اولش آتیش می‌گرفت تا این جوری به زندگی من آتیش نمی‌زدند. مدتها بود سعی کرده بودم شعر نخونم. نمی‌دونم چی شد. وااااای. دوباره قصه اذیت و نقابی که روزها باید بزنیم. چی بگم. آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

سایت شعرها

دسته : (ادبيات, شعر) توسط فرزاد در ۲۳-۰۲-۱۳۸۸

یکی از دوستای خوبم (کاظم) دو سایت شعر رو معرفی کرد. کلیاتی حال کردم. سعی می‌کنم علیرغم زندگی مسخره و مزخرفم، هر روز ای اینها بخونم، باشد که از خزانه غیبم ….
راستی، در همین راستا چند سایت دیگه گیر آوردم که اینجا می‌آورم:
http://www.parset.com/Culture/Poems: سایتی که حاوی اشعار تعداد زیادی از شعرای قدیمی است.
http://www.hafezara.com/index.php: سایتی که حاوی تشریح ۱۰ غزل از غزلهای حافظ است.
http://www.shereno.com: سایتی که حاوی اشعار تعداد زیادی از شعرای جدید و شعر نو است.
برای شرح ابیات مولانا یک سایتی بود که نمی‌دونم چرا مسیر مستقیم نمی‌داد. با search شعر مربوطه و کلمه شرح شعر از سایت www.artsemnan.ir بگیرید.

من که می‌شکنم وقتی که پرهای نازک شعر به سطح زمخت سنگی روحم می‌خورد، تو را نمی‌دانم…….